نانوایی شلوغ بود و چوپان هی این پا و اون پا میکرد...
نانوا به او گفت:
چرا اینقدر بی قرار و نگرانی؟
چوپان گفت:
گوسفندانم را رها کرده ام و آمده ام نان بخرم می ترسم گرگ آن ها را بخورد...
نانوا گفت:
چرا گوسفندانت را بخدا نمی سپاری تا دیگر نگرانی نداشته باشی؟
چوپان گفت :
سپرده ام . ولی خدای گوسفند خدای گرگ هم هست...
|
امتیاز مطلب : 162
|
تعداد امتیازدهندگان : 33
|
مجموع امتیاز : 33